روز گذشته توفان شدید شن در ریگان، فهرج و شهداد باعث شد چندین خانواده در جاده های این شهرستانها گرفتار شوند و در نهایت با امداد و نجات به موقع دستگاه های ذی ربط نجات یافتند.
به گزارش انتخاب به نقل از مهر، در حالی که در مناطق مختلف کشور شاهد بارش برف و باران هستیم، در شهرستان های شرقی کرمان، مردم با مشکلات ناشی از طوفان شن و شنهای روان دست و پنجه نرم می کنند این درحالیست که انجام سیاستهای بیابانزایی از ضروری ترین نیازهای ساکنان این مناطق است.
این روزها اکثر شهرهای کشور از جمله استان کرمان به جز شرق استان شاهد بارشهای متوالی است حجم بارشها در استان کرمان نیز در مقایسه با سالهای قبل رشد قابل توجهی یافته است و طبق آمار هواشناسی کرمان به میزان 30 برابر افزایش یافته است.
این در حالی است که شهرستانهای شرقی استان کرمان که در حاشیه کویر لوت قرار گرفته اند با کمترین بارشها مواجه بوده اند و طبق آمار میزان بارشها در این مناطق در کف لیست بارندگی استان طی سالهای اخیر قرار داشته است.
هر چند در این مناطق هم اندکی باران باریده است اما به صورت سنتی هم شهرستانهای شرقی کرمان جزو کم باران ترین مناطق کرمان قرار دارند اما آنچه که طی روزهای اخیر در کرمان چشمگیر بود همزمان شدن بارندگی در غرب و شمال کرمان با طوفانهای شدید شن در شرق کرمان بود و ادامه این الگو طی روز گذشته که به اوج خود نیز رسید نشان داد باید نگرانیها در خصوص بیابانزایی در این مناطق ادامه داشت و سیاستهای تثبیت شنهای روان با جدیت بیشتر در این مناطق دنبال شود.
هجوم طوفان شن به نخلستانها در ریگان
روز گذشته طوفان شدید شن در ریگان، فهرج و شهداد باعث شد چندین خانواده در جاده های این شهرستانها گرفتار شوند و در نهایت با امداد و نجات به موقع دستگاههای ذی ربط نجات یافتند.
طوفان شن و خسارتهای شدید در شرق کرمان
در ریگان هر چند که از آخرین طوفانش یک هفته نیز نمی گذشت عصر دیروز یکی از شدیدترین طوفانهای شن سال جاری روی داد و بسیاری از زمینهای کشاورزی دچار شن گرفتگی شدید شد، دید افقی در شهرستان به زیر 100 متر رسید و جاده ترانزیتی ریگان - چابهار که این بندر بین المللی را به مرکز کشور متصل می کند دچار شن گرفتگی شدید شد.
شن گرفتی 30 پل در این جاده، شن گرفتگی قنوات و کانالهای کشاورزی و چاههای مزارع از دیگر خسارتهای این شهرستان در طوفان شن روز گذشته بود این درحالی است که تنها عامل جلوگیری از بیابانزایی در شرق کرمان جنگلهای انبوه کهور در حاشیه کویر است که به صورت طبیعی برای نگهبانی از کویر لوت روییده اند اما این نعمت خدادادی با مشکلاتی از جمله خشکسالی مواجه شده است.
جنگلهای کهور ضمن اینکه در حد فاصل شنهای روان و مزارع و روستاها قرار دارند در گودترین قسمت دشت لوت نیز قرار دارند به همین دلیل سطح آبهای زیر زمینی در کمترین میزان خود قرار دارد با این وجود کمبود بارندگی و کاهش سطح این آبها منابع آبی را از دسترس درختان دور کرده و در جنگ بین خشکسالی و جنگلهای کهور به نظر می رسد این جنگلهای کهور هستند که در حال شکست خوردن هستند و نتیجه آن وزش تند بادهای شدید در منطقه است که درنهایت به طوفان شدید شن تبدیل می شوند.
دیروز شهرستان فهرج در استان کرمان نیز شاهد طوفان شدید شن بود از شمال کویر به سمت مناطق جنوبی بود و نتیجه این طوفان شدید نیز خسارت به زیرساختها بود که در بخشهای عمرانی، کشاورزی و شهری روی داد.
جاده زاهدان - فهرج مسدود شد و دهها خودرو در مسیر گرفتار شدند که درنهایت به دلیل شدت طوفان در یکی از مدارس این شهرستان اسکان داده شدند.
شن گرفتگی خطوط ریلی در فهرج
آنچه که در این میان پر رنگ تر از سایر شهرستانها بود و بارها نیز مشاهده شده است شن گرفتگی شنهای روان در محدوده شهرستان فهرج است که گریبان سیستم حمل و نقل ریلی را می گیرد.
اینکه احداث ریل در این مناطق از ابتدا کارشناسی شده نبوده است و هم اکنون نیز نیاز به ایجاد عارضه های مختلف برای جلوگیری از شن گرفتگی است مبحثی جداگانه است اما آنچه که هم اکنون شاهد آن در شهرستان فهرج هستیم دردسرهای این حوادث طبیعی است که مردم با آن دست به گریبان هستند.
روستاها خط مقدم مبارزه با بیابان
ادامه این روند موجب شن گرفتگی بیشتر مزارع و در نهایت مهاجرت روزافزون مردم از روستاها به شهرهای بزرگتر است یعنی خط مقدم جلوگیری از شن گرفتگی هر روز نیروهای خود را بیش از گذشته از دست می دهد و درنهایت شنهای روان هر روز گستره بیشتری را از آن خود می کنند.
روز گذشته شهداد نیز شاهد بروز طوفان بود بطوریکه جاده شهداد - نهبندان که از اصلی ترین راههای شرق کشور محسوب می شود و از قلب کویر لوت می گذرد شاهد طوفان شدید شن در محدوده استان کرمان و استان خراسان جنوبی بود بطوریکه دهها مسافر در این جاده نیز گرفتار طوفان شدید شن شدند.
لزوم حفاظت از جنگلهای طبیعی و توسعه تاغ زارها
محمد سلاجقه، محقق عرصه های طبیعی کرمان در گفتگو با مهر اظهارداشت: بخش قابل توجهی از شرق استان کرمان در محدوده کویر لوت قرار گرفته است که مجموعه شهرستانهای بم، نرماشیر، فهرج و ریگان و بخش شهداد را تشکیل می دهد.
وی افزود: از دیر باز یکی از مشکلات مردم این منطقه توسعه شنهای روان به سمت محلهای زندگی مردم بوده است بطوریکه هم اکنون نیز می توان باقیمانده دهها روستا را دید که زیر شنهای روان فرو رفته اند.
سلاجقه ادامه داد: در گذشته راه مبارزه با بیابانزایی را مالچ پاشی می دانستند و هر سال نیز بودجه هنگفتی برای مالچ پاشی اختصاص می یافت اما به دلیل گران شدن مالچ و مشکلاتی در خصوص تهیه این ماده و در کنار آن ملاحظات زیست محیطی از اجرای عملیات مالچ پاشی جلوگیری شد.
خطر نابودی در انتظار جنگلها کهور
وی افزود: کاشت تاغزارها و حمایت از جنگلهای کهور در شرق کرمان از راهکارهای جدید است که در حال حاضر اجرا می شود اما به دلیل کمبود اعتبار، خشکسالی، چرای بی وریه، و عوامل انسانی این جنگلها در معرض خطر قرار دارند.
سلاجقه گفت: کشت این تاغزارها و حمایت از جنگلها سیاست بسیار موفقی است که باید ادامه یابد به عنوان مثال شهر کرمان نیز طی سالهای دور شاهد بروز چنین مسائلی بود که پس از تاغ کاری در حاشیه شهر کرمان در یک کمربند سبز قرار گرفته و این شهر سالهاست دیگر طوفان شن به خود ندیده است.
وی افزود: هر بار که طوفان شن در فهرج و ریگان روی می دهد بخش جدیدی از مزارع و باغها و تاسیساتی که محدوده قرمز محسوب می شوند به زیر شن می روند.
وی با تاکید بر لزوم حمایت از روستانشینان در این مناطق گفت: در صورتیکه این روستاها تخلیه شوند عملا راه برای توسعه بیابان باز می شود و روستاهای بیشتری در معرض خطر قرار می گیرند.
سلاجقه گفت: هر ساله خسارات زیادی به دلیل شنهای روان به استان کرمان وارد می رود که باید با برنامه ریزی و توسعه جنگل کاریهای مصنوعی و همچنین آموزش بومیهای منطقه از بروز چنین مشکلاتی جلوگیری کرد.
دغدغه روستائیان
این در حالی است که دغدغه روستائیان و کشاورزان فرجهی و ریگانی نیز در کنار خشکسالی هجوم شنهای روان است.
گزارشهای محلی خبرنگار مهر از شرق کرمان حاکی از آن است که هجوم شنهای روان به مزارع به خصوص نخلستانهای این مناطق خسارتهای هنگفتی به کشاورزان وارد کرده اند بطوریکه در برخی نخلستانها سالانه باید دهها کامیون شن را از نخلستانها خارج کرد و این کار باید به صورت مداوم انجام شود در غیر این صورت نخلستانها در شن فرو می روند.
شن گرفتگی معابر روستایی و جاده ها و به خصوص راههای روستایی نیز مشکلات متعددی برای مردم ایجاد کرده است.
شن گرفتگی کانالهای کشاورزی و قنوات و جوبهای سنتی آبیاری نیز از دیگر مشکلات مردم است و رفع این مشکلات و هزینه هایی که صرف آنها می شود به کار روزمره مردم تبدیل شده است
+ نوشته شده در سه شنبه دوم آبان 1391ساعت توسط
آرمان
|
ساخت روم در یاهو با فونت رنگی
این دیگه خیلی جالب است و سزاوار نظر و تحسین .
اين روش ميتوانيد عبارت ورودي اتاق خود را درياهو به صورت رنگي بنويسيد :
از داخل ياهو مسنجر خود روی Chat و از آنجا به Create New Room حال در داخل كادر Room Nema اسم اتاق بنويسيد و حال داخل Welcome Massage اين فرمول را تايپ كنيد:
font size="32">welcome room>
شما ميتوانيد رنگ ها رو به سليقه خودتان تغيير بدهيد و همين طور عبارت Welcome Room واندازه... مثل اين :
font size="32"> Mث¥§ؤM>
پس از اتمام كار كه فرمول را تايپ كرديد روي Create Room كليك كنيد حال روم شما با سر تيتر رنگي آمادست
دانلود ALLPlayer Portable
این نرم افزار با حجمی بسیار اندک بهترین کارآیی را برای کاربران هدیه می دهد. بد نیست بدانید این نرم افزار با حجم کم و به صورت کاملا رایگان عرضه می شود. قابلیت هایی دیگر هم دارد که شاید در نرم افزار دیگری سراغ نداشته باشیم. یکی از آن ها به روزرسانی سریع نرم افزار است . یکی دیگر از این خصوصیات که شاید بسیاری از ما با آن روبه رو شده باشیم و راهی برای حل آن به ذهن ما نرسد مشکلی است که در بعضی از فایل های مالتی مدیا به وجود آمده باشد.
این مشکل که در فایلهای با پسوند AVI رخ می دهد معمولا از دانلود فایل ها از سایت های تورنت پدیدمی آید. AllPlayer این مشکل را رفع کرده و قابلیت پخش این فایل ها را به کاربر می دهد. قادر است بهترین عکس ها را از لحظات فیلم بگیرد و آن ها را ذخیره کند. این ابزار همچنین قادر است تا فیلم ها را به فرمت های رایج AVI و DivX تبدیل نماید. پوسته های مختلف برنامه که همراه این برنامه نصب میشود هم یکی دیگر از خصوصیات این ابزارکوچک به شمار می رود.در واقع یک پلیر است با قابلیت پشتیبانی از تمامی فرمت ها.
فرمت های MKV, DivX, Xvid, Flash, QuickTime, DVD, MP3, FLAC معمولا فرمت هایی هستند که کاربران از آن ها استفاده می کنند. AllPlayer این فرمت ها را به طور کامل پشتیبانی می کند. اما خوب این قابلیت ها را بسیاری از نرم افزارهای دیگر هم دارند.
- و...


+ نوشته شده در جمعه پنجم شهریور 1389ساعت توسط
آرمان
|
به تو عادت کرده بودم اي به من نزديک تر از من اي حضورم از تو تازه اي نگاهم از تو روشن به تو عادت کرده بودم مثل گلبرگي به شبنم مثل عاشقي به غربت مثل مجروحي به مرهم لحظه در لحظه عذابه لحظه هاي من بي تو تجربه کردن مرگه زندگي کردن بي تو من که در گريزم از من به تو عادت کرده بودم از سکوت و گريه شب به تو حجرت کرده بودم با گل و سنگ و ستاره از تو صحبت کرده بودم خلوت خاطره هامو با تو قسمت کرده بودم خونه لبريز سکوته خونه از خاطره خالي من پر از ميل زوالم عشق من تو در چه حالي
نیمه شب آواره وبی حس وحال...درسرم سودای جامی بی زوال پرسه ای آغاز کردیم در خیال...دل به یاد آورد ایام وصال از جدایی یک دو سالی می گذشت...یک دو سال ازعمررفت وبرنگشت دل به یاد آورد اول بار را...خاطرات اولین دیدار را آن نظربازی و آن اسراررا...آن دو چشم مست آهووار را همچو رازی مبهم و سر بسته بود...چون من از تکرار او هم خسته بود آمد و هم آشیان شد با من او...هم نشین و هم زبان شد با من او دامنش شد خوابگاه خستگی...اینچنین آغاز شد دلبستگی وای از آن شب زنده داری تا سحر...وای از آن عمری که با او شد بسر مست او بودم زدنیا بی خبر...دم به دم این عشق می شد
دم به دم این عشق می شد بیشتر آمد و در خلوتم دمساز شد...گفتگوها بین ما آغاز شد
گفتی که چو خورشید زنم سوی تو پر چو ماه میکشم از پنجره سر افسوس که خورشید شدی وقت غروب اندوه که ماه شدی وقت سحر
يكي در آرزوي ديدن توست،يكي در حسرت بوسيدن توست،ولي من ساده و بي ادعايم ، تمام هستي ام خنديدن توست
ميتوني نگاهم نكني اما نميتوني جلو چشامو بگيري . ميتوني بگي دوستت ندارم اما نميتوني بگي دوستم نداشته باش . ميتوني از پيشم بري اما نميتوني بگي دنبالم نيا . پس نگاهت ميكنم ، دوستت دارم ،تا ابد به دنبالت ميام
زندگي دفتري از خاطرهاست يك نفر در دل شب يك نفر در دل خاك يك نفر همدم خوشبختي هاست يك نفر همسفر سختي هاست چشم تا باز كنيم عمرمان مي گذرد ما همه همسفريم پس بیایم باهم مهربونتر باشیم
به چه مانند کنم حالت چشمان ترا ؟ به غزلهای نوازشگر حافظ در شب ؟ یا به الماس سیاهی که بشویندش در جام شراب ؟ به چه مانند کنم؟؟؟
دخترِ شریف
دیروز ساعت 12 از خواب بلند شدم و بعد از اون هیچ کار مهمی انجام ندادم.بعدش نشستیم با محمدجواد "ابری با احتمال بارش کوفته قلقلی" رو برای سومین بار دیدیم.خیلی کارتون باحالیه.ولی خیلی کوتاهه.هر دفعه که می بینم تا می خوام برم تو حس تموم میشه.بعد از اون چون خیلی حوصله ام سررفته بود رفتم اینترنت و چند تا دستور پخت کیک سیو کردم.یکیش که آسون بود رو انتخاب کردیم(با محمدجواد).داشتم مواد لازمو رو از یخچال در می آوردم که محمدصادق زنگ زد.یه ذره باهم صحبت کردیم.بعد صدای علی آقا از اونور اومد:به مرضیه بگو داریم میایم اونجا.محمد صادق گفت:مرضی،اونجا
!
ساعت 6 بود که علی آقا اینا اومدن.خاله زهرا می گفت:چون دیشب پسرم خیلی گریه کرد بهش گفتم اگه گریه نکنه فردا می برمش پیش مرضیه.
اونا که رفتن منو محمدجواد هم شروع کردیم به کیک درست کردن.من همیشه هرچی درست می کنم خیلی بدمزه میشه.البته مامانم بهم میگه خوشمزه شده ولی می دونم که چندان تعریفی نداره.به همین دلیل دیروز هم هر مقداری که تو اون سایته نوشته بود رو نصف کردم که اگه بدمزه شد اسراف نشه.موقعی که داشتم می ذاشتمش تو ماکروفر اصلا امید نداشتم که به کیک تبدیل شه چون خیلی شل و ول بود.موقعی که درست شد در پوست خودم نمی گنجیدم چون عین کیکای بیرون شده بود
.مزه اشو که دیگه نگو!خیلی توپ شده بود.یه ذره اش هنوز تو یخچاله.بی صبرانه منتظرم اذان بگن و من اونو بخورمش.هر چند نمی تونم چون امشب خونه عمو رضا دعوتیم.
خلاصه که خیلی خوشمزه شده بود.منم که بی جنبه!به مامان گفتم دیگه دیگه نمی خوام برم مدرسه و باید منو بنویسه کلاس آشپزی و گل آرایی
.ولی خدایی تو آرایش گری خیلی سوده.روزی 10 تا ابرو هم که برداری میشه ماهی 3 ملیون درآمد!واقعا نمی ارزه آدم بره درس بخونه.
دیشب حالم خیلی بد بود.موقع سحر هم هنوز سردرد داشتم.از مامانم پرسیدم سر جلسه کنکور میشه رفت دستشویی؟گفت فکر نکنم.
من:خب من اگه دستشوییم گرفت چی کار کنم؟
مامان:وا!خب قبلش برو!
من:آخه 4 ساعته.باید واسم ایزی لایف بخری!
مامان: خاک بر سرت!انقد فکر و خیال کنکور نکن!
رسما دیوونه شدم.خدا به داد برسه این 9 ماهه باقی مونده رو.
امروز در یک اقدام شگفت انگیز تا ساعت 3 خوابیدم.بعد هم که بلند شدم یه کتاب با عنوان "آیین همسرداری" نظرمو جلب کرد.تو کتابه قسمت های حوادث روزنامه اطلاعات رو آورده بود،واسه قبل از انقلاب بود.یه ذره نشستم داستان داستان دعوا های زن و شوهری رو خوندم و آخرش به این نتیجه رسیدم که اگه هرگز ازدواج نکنم کلا آدم خوش بخت تری هستم
.خدایی ازدواج کردن با یه آدم غریبه که تو اصلا نمی شناسیش خیلی سخته!
بی خیال اصلا!
امروز ساعت 2 بعدازظهر از خواب بلند شدم.بیدار که شدم محمدجواد و محمدهادی داشتن با زبون روزه کشتی می گرفتن.یه داد سرشون کشیدم که خوشبختانه موثر واقع شد و گرفتن جلو تلویزینو دراز کشیدن و همون جا هم خوابشون برد.
2 ساعت بعد محمدهادی از خواب بلند شد و هرچی تلاش کرد تا محمدجوادو هم از خواب بلند کنه موفق نشد.به خاطر همین خودش تنهایی رفت خونه مامانی اینا.
ساعت 6 آقا مصطفی اومد دنبال بابا و محمدجواد تا ببرشون.محجمد صادق هم با خودش آورده بود.به خاطر همیه من با اونا نرفتم تا با محمدصادق یه ذره بازی کنم.از در که اومد تو گفت:مرضی،خوبی؟
کلمه "خوبی" رو اولین باره از دهنش میشنوم.فک کنم خاله زهرا تازه بهش یاد داده.
ساعت 7 حاضر شدم که بریم.دست و صورت محمدصادق هم شستم که دیدم آقا مصطفی بدون کفش گذاتش تو ماشینو آوردش.بهش میگم محمدصادق،کفشت کو؟
یه نگا به پاش کرده و میگه :کفس؟نیس!
بغلش کردم آوردمش تو پارکینگ.اونجا ماشینا رو دیده میگه:مرضی!ماجین.
یعنی با ماشین بریم.گفتم دلت خوشه ها.باید پیاده بریم.پدرم دراومد تا رسیدیم.یه بارهم وسط راه گذاشتمش رو پله ی یه خونه.دلم شدید درد گرفته بود.
بعد از شام اومده دسته منو گرفته برده تو بالکن که ببرمش تو حیاط.تا گفتم حیاط سوسک داره سریع رفت تو خونه.همش تقصیر این خاله زهراس که محمدصادق از سوسک میترسه چون هروقت که سوسک دیده یه عالمه جیغ کشیده.محمدصادق در اولین برخوردش با یه سوسک که از نوع مرده هم بوده گرفته بودش و می خواسته بکنه تو دهنش که با جیغ های وحشتناک خالم مواجه میشه و از اون به بعد از سوسک ها می ترسه.انقد هم بامزه میگه سوسک(اوسک
).
امشب یهو بی هوا رفتم تو آشپزخونه دیدم مامانم و زندایی دارن گریه می کنم.سرریع دوزاریم افتاد.آخه افطاری امشب به اسم "هیئت باباحاجی" معروف بود.
پارسال آخرین سالی بود که باباحاجی تو هیئت اش قرآن خوند.شب 24 ماه رمضون فوت کرد.دقیقا بعد ازشب های احیا.الهی بمیرم براش.رفته بود تره بار واسه مهمونی مامانم شیر بخره که سر پله های پل هوایی تموم کرد.هیچ وقت یادم نمیره.صبح ساعت 10 مامانی زنگ زد خونه ما گفت:فهیمه،زنگ زدن خونه گفتم بابات تو تره بار پاش پیچ خورده نمی تونه راه بره.ماشینو بردار بریم دنبالش.مامانم به من گفت هویجارو خورد کن تا برگردم.همون موقع که داشتم هویجارو خورد میکردم به دلم افتاد ولی سریع زبونمو گاز گرفتم.
خلاصه این که مامان و مامانی رفتن تره بار ولی همون موقع مامانم از دوردیده که دم پل رو یه کسی پارچه سفید انداختن.همون موقع رفته تو جدول.بیچاره مامانم!خوب شد من جاش نبودم.
خیلی اتفاقای وحشتناک دیگه هم افتاد که الان دیگه نمی تونم تعریف کنم وگرنه تا خود صبح مجبورم گریه کنم.ایشالا روز سالگرد بابایی جونم تعریف می کنم.همه آدما 80 سال عمر می کنن ولی بابایی من فقط 64 سالش بود.
اون شب که رفته بودیم خونه خاله زهرا، فاطمه می گفت هرگر خدارو به خاطر این کارش نمی بخشم.بیچاره فاطمه فقط 22 سالشه.شب عروسیش که خیلی وحشتناک بود...
بگذریم!
موقع برگشتن محمد صادق یه خروار پشت سر من گریه کرد.دلم خیلی براش سوخت.هر وقت منو میبینه دیگه ازم جدا نمیشه.همون جوری که داشت به طرز فجیعی گریه می کرد از تو ماشین داد میزد مرضی!مرضی!
الهی!
دیشب رفتیم همون جا که از طرف سرکار بابا دعوت کرده بودن.نزدیک پارک چیتگر بود.
خیلی جالب بود.مسابقه هاش خیلی خنده دار بود.یکیش واسه بزرگا بود.مردای به اون گندگی باید تقلید صدا می کردن.همشونم وارد بودن.خلاصه ساعت 11 تموم شد.دیشب یه ربع به یک خوابیدم.صبح بعد سحراصلا قصد نداشتم بخوابم ولی بعد نماز یه حالت عجیب غریبی بهم دست داد.سلام نمازو که گفتم عین آدمای بیهوش ولو شدم کف اتاق.یهو از خواب بلند شدم دیدم ساعت 6 و بیست دقیقه اس.با بدبختی لباس پوشیدم و خودمو رسوندم به اتوبوس.دوباره همون اتفاق افتاد.تا باسنم به صندلی اتوبوس رسید منم خوابم برد.یهو از خواب بلند شدم دیدم اتوبوس پرآدم شده.شانس آوردم قبل از این که برسه بهارستان از خواب بلند شدم.
از اتوبوس که پیاده شدم تو کوچه آذر خانم شفیعی رو دیدم که جلو خونشون تو یه ماتیز نشسته بود.پشت اون ماشین فسقلی هم یه خروار تیر و تخته گذاشته بود
.سلام کردم و خوابم پرید.تا موقعی که زنگ بخوره اثری از خواب تو خودم ندیدم.ساعت 30/7 دوباره خوابم برد.خانم حائری هم هر 20 دقیق یه بار به اونایی که خواب بودن(دقیقا فقط من)یه تیکه انداخت.ولی اصلا نمی تونستم چشامو باز نگه دارم.خیلی وحشتناک بود.ساعت 9 که زنگ خورد سریع رفتم بیرون و تو حیاط دبیرستان رو یه نیمکت خوابیدم.اصلا قابل کنترل نبود.در عرض یه ثانیه مریم بلندم کرد و گفت زنگ خورده.رفتم صورتمو با آب آب سرد کن شستم.ولی دوباره از ۱۵/۹ خوابیدم تا یه ربع به یازده.تو این فاصله یه بار بلند شدم.ملیکا و زینب داشتن تلاش فراوانی می کردن که منو از خواب بلند کنن.هوشیار که شدم شنیدم خانم حائری داره میگه:گفتن خواب تو ماه رمضون عبادته ولی دیگه نگفتن انقد عبادت کنین
.من تو اون لحظه واقعا هیچ چی حالیم نبود
.دوباره خوابیدم تا یه ربع به یازده شد.
بعدش ادبیات داشتیم.دوباره رفتم صورتمو شستم.رضافر اومد درس پرسید.خدارو شکر از اون موقع به بعد دیگه حتی یه لحظه هم خوابم نگرفت.ولی واقعا از رفتار خودم شرمنده شدم.بیچاره خانم حائری.واقعا دلم نمی خواست بخوابم.به خصوص این که تو اون سه ساعتی که خواب بودم فصل 3 فیزیک سه رو تموم کردن.یه ذره که بیشتر به خودم اومدم نگران شدم و البته هنوز هم بگی نگی نگرانم.احساس میکنم معتاد شدم.شما نمی دونید که حال من چی بود.عین خمیر بودم.هر چی سعی می کردم صاف بشینم نمی شد.خودمو یه عالمه بشگون گرفتم ولی اثر نداشت.حتی یه بار نوک اتود رو کامل کردم تو دستم ولی حتی پلکم یه تکون هم نخورد
.خیلی وحشتناک بود.خدا کنه دیگه هرگز اتفاق نیافته.
امروز واقعا امید داشتم که شیمی رو 80 بزنم چون سه دور خونده بودم و همه تستای قلمچی رو هم درست حل کرده بودم.حتی به 100 هم فکر میکردم ولی در نهایت ناباوری درصدم شد 60!
واقعا ناامید کننده اس.نمی دونم چرا این جوری شد
.
طاهره هم بالاخره از مکه اومد.5 شنبه رسیده بودند تهران ولی شنبه اومد مدرسه.یادم رفته بود بنویسم.دیروز هم سوغاتی های منو آورد.
دیروز بخشنده دیوونه شده بود.یه سوسک مرده گرفته بود و پرت می کرد رو سر و کله ی بچه ها!اصلا بدش نمی اومد.سوسکرو حتی ناز و نوازش هم کرد
.بعدشم با پیشنهاد من(خدا خودش ببخشه)سوسکرو گذاشت لای گچا تا موقعی که تنقطار میاد سرکلاس به جای گچ سوسکو برداره.اومد ولی اصلا متوجه سوسکه نشد.نیم ساعتی که گذشته بود یهو به طور اتفاقی دیدش.خیلی هم ادم لفظ قلمیه،گفت:کی اون جانور رو گذاشته اون جا؟(دقیقا همین جوری گفت).بعدشم دیگه به روی خودش نیاورد.واقعا از این پیشنهاد مزخرفم شرمنده شدم.فک کنم تو هیچ مدرسه ای که اون جا درس میده بچه ها یه همچین غلطای اضافی ای نکرده باشن.آخه از این استاد پروازیا هم هست(یعنی علاوه بر تهران تو شهرهای دیگه هم درس میده).
اینم از دیروز!
امروز دیدم بخشنده هنوز سوسکرو ننداخته دور.سوسکه فسیل شده بود.بعدشم با عطیه خط کش تهرانی رو برداشتنو سوسکرو تشریح کردن.حالمون دیگه داشت به هم می خورد.من که رومو اون وری کرده بودم ولی شنیدم داشتن از کشف یه مایع سفید رنگ تو بدن سوسکه صحبت می کردن.
امروز مسیب یه خاطره از دوران اواخر دانشجوییش که تو بیمارستان کار میکرد گفت.خیلی خنده دار بود.ولی چون طولانیه بعدا جداگونه می نویسمش.خیلی استاد جیگریه!
دیگه هیچی.
فردا هم خونه مامانی اینا واسه تولد امام حسن هیئته.محمد جواد هم شب رفته اون جا بخوابه.فاطمه و سعیدرضا هم اونجان.
حیف که انگشتم داره می پکه وگرنه بازم می نوشتم.
آه!یه چیزی همین الان یادم اومد.دوشنبه که تنقطار داشت درس میداد یکی از بچه ها بالحن خیلی بدی گفت:استاد!دستتونو از جلو دهنتون بردارین.
اخه تنقطار یکی از عادتاش اینه که دستشو می ذاره جلو دهنش.خدایی خیلی وحشتناک بود.من که که خودم جای فائزه مختاری خجالت کشیدم.تنقطار هم خیلی آدم شریفیه و همون موقع که فائزه اون حرفو زد سرخ شد.بعدشم دیگه زیاد طرف اونحا که فائزه نشسته بود نرفت.
دیروز رفتم مشاوره.به جای این که با موحدین صحبت کنم اولنگ باهام مشاوره کرد.خلاصه بهش قول دادم واسه آزمون بعدی درصدامو ببرم بالا.به خاطر همین امروز یه عالمه خر زدم.همش هم سعی می کردم سرعت مطالعه مو ببرم بالا تا برسم چیزای بیشتری بخونم.نتیجه ی خوبی داشت.هر چی سرعت آدم بالاتر بره بهتر یاد میگیره.
دیروز امینی داشت تمرین حل می کرد که یکی از بچه ها برا اون یکی جوک تعریف می کنه و اون یکی شروع می کنه به خندیدن.یهو امینی داد کشید.
گفت:بسه دیگه!خجالت بکشین.چرا مثه دیوونه ها می خندی؟از اون موقع هی دارم میگم نخندین.من یه مردم،اگه این جا مردا نشسته بودنو من بهشون می گفتم نخندین گوش می دادن،چه برسه به شماها که دخترین!
تو مگه آدم نیستی؟
الناز گفت:من آدمم.(یه جور خاصی هم حرف میزنه،با ناز و ادا)
امینی گفت:نه تو غیر آدمی!
الناز گفت:پس من فرشته ام!
امینی تازه داشت آروم میشد،الناز که اینو گفت یهو منفجر شد:پاشو برو بیرون.
الناز به غلط کردن افتاد.امینی هم تپل!همین جوری هیکلش بالا پایین می شد.خیلی بامزه شده بود.
امینی گفت:آدم یه چیزایی از شما می بینه که من به خدا تاحالا تو فرشته ندیدم.حالا خوبه این مدرسه انقد هم داعیه ی اسلامی بودن داره.(من در این لحظه خیلی کنجکاو شدم که ببینم چی دیده
)
ده دقیقه مونده بود زنگ بخوره.همون موقع وسایلشو جمع کرد و مسیب اومد پشت در و در زد.خوبی در کلاس ما اینه که شیشه مشجره و هر اتفاقی برون بیفته ما به طور نسبی می تونیم باخبر شیم.
امینی رفت و یادش رفت که قرار بوده آخر زنگ ازمون امتحان بگیره.
بعد از ظهر هم اومدم و رفتم حموم .بعدشم رفتیم خونه خاله اینا.حسین خیلی عجیب غریب شده بود.با هیشکی لام تا کام حرف نزد.سه تا دکمه بالایی شم باز گذاشته بود.هیچ وقت این جوری لباس نمی پوشید.فک کنم زده تو فاز افسردگی و پوچی.
امروز هم دوباره صبح خواب موندم.ولی به پاس جملات روان شناسانه ای که چسبودم به در کمدم ،افسرده نشدم و امروز 9 ساعت خوندم.نه این که زیاد بودن ساعتش مهم باشه،میشه گفت امروز درسای مفیدی خوندم.آمارو که حالم ازش به هم می خورد خوندم.البته هندسه پایه که تو برنامه بود رو هنوز نخوندم و اصلا حال ندارم که امشب بخونمش.بی خیال!
مامانی هم افطار این جا بود(گفتم بدونید).
خب دیگه!
من برم.
یه چیزی:همسایه پایینی مون خیلی به بچه اش میگه پدرسگ و این فحش محترمانه اش ملکه ذهن من شده
.هر دفعه با محمدجواد دعوام میشه فحشه تا حلقم میاد بالا ولی به خودم مسلط میشم ومیخورمش.نمی دونم چی کار کنم؟!
دیروز بعد از سحر خوابم نبرد ولی چون هوا هم تاریک بود خوشم نمی اومد چراغو روشن کنم به همین دلیل به زور خوابیدم تا هشت بلند شم برم کتابخونه.بلند شدم یازده و نیم بود
.سریع لباس پوشیدم.تو اون گرما تا پارک پیروزی رفتم.رسیدم دیدم بسته است.من نمی دونستم جمعه ها بسته است.هیچ جا ننوشته بود.
خلاصه ضایع شدم و برگشتم.دیروز فقط شیمی خوندم.تا صفحه 11 شیمی 2 رو خوندم.نکته برداری و خلاصه برداریشو هم انجام دادم.حدود 130 تا تست هم از قلمچی و ده استاد زدم.گل واژه هم که هیچی تست نداشت.نکته هاشو یه نگا انداختم. همشون تکراری بود.
الان هم بعد سحری نخوابیدم.دیروز پی بردم خوابیدن بعد از سحر چه کار مزخرفیه.امروز خدا به دادم برسه.ساعت 9 باید برم مدرسه.موحدی گفته برم دفترش.گفته دفتر برنامه ریزی رو هم ببرم.ببینه فقط دو هفته ی اولش پره پدرمو درمیاره
.آخه من اگه تو دفتر بنویسمو بعدش نتونم عمل کنم اعصابم خورد میشه به همین دلیل صبح به صبح تصمیم می گیرم می خوام چه کاری انجام بدم.
امروز هم خونه خاله دعوتیم.دوشنبه هم سرکار دعوتیم ولی فک کنم نرم.
دیروز یه نگاهی به کتاب تست دیفرانسیل پسر خانم شکوه عبدی انداختم.چیز خوبی بود.حداقل از درس دادن امینی بهتر بود
.سه شنبه هفته پیش مامان افطاری رفته بود خونه خانم شکوه عبدی.کتابای پسرشو گرفت آورد.امسال کنکور داد.رتبه اش شده 1200 ولی شاید بخواد سال دیگه هم بخونه.مدرسه علوی بوده.فک کنم از اون خرخون ها هم بوده.ایشالا رشته مورد علاقه اش قبول شه.
نمی دونم کامپیوتر چه مرگش شده اول صبحی.نور صفحه اش هی کم و زیاد میشه.
فعلا من رفتم!
امروز خواب موندم.آخه دیشب تا 2 داشتم فیزیک می نوشتم.
دیشب محمدهادی اومد خونه ما.تا یک خودشونو بیدار نگه داشتن و تا مامان اینا پاشونو از در گذاشتن بیرون اون دوتا هم از تخت پریدن بیرون و جنگ های صلیبی بازی کردن.صبح واسه سحر که بلند شدم همون جوری اومدم سر سفره.یهو دیدم مامانم داره اشاره می کنه:چادرت کو؟
تو دلم گفتم برو بابا حالت خوش نیس
.بعد سحری موبایلو گذاشتم واسه 6.ساعت 6 بلند شدم وخاموشش کردم.از اینور و اونور خواب های جور و واجور دیدم.آخریش این بود که خانم حائری سر کلاس داشت می گفت:ترمودینامیکو که حل نکردین.لا اقل الکتریسیته ی ساکن رو بذارین رو میز ببینم.
همون موقع از خواب پریدم و دیدم 30/7 .دقیقا اون موقع زنگمون خورده بود.سریع لباس پوشیدم و تا یه ربع به هشت رفتم بیرون.سر پیروزی هم سوار تاکسی شدم و ۸:۱۰ رسیدم.همون موقع که رسیدم خانم موحدی زنگ زده بود خونمون گفته بود من هنوز نیومدم مدرسه.ساعت 12 که اومدم خونه از مامانم پرسیدم نگران من نشدی؟میگه نه!گفتم حتما خواب موندی.
اینم از ننه ما
!
امروز مامان و بابا و مامانی سالگرد بابای متین دعوت داشتن.اصولا هر وقت این بابای من قراره کاری واسه مامانی انجام بده قاطی میکنه.نمی خوام قضاوت بیجا انجام بدم ولی فکر کنم دلیلش این باشه که مامان خودش پا درد داره و کلا زیاد از خونه نمی ره بیرون.ولی مامانی سالی یه بار کربلا و سوریه اش به راهه و به همین دلیل بابا چش نداره ببینش.
بگذریم...
بعد از ظهر از خواب بلند شدم دیدم دارن دعوا می کنن.سر این که مامان به مامانی گفته بود ساعت 7 ،15/7 بیاد این جا.باباهم لجش گرفته بود که" جا واسه پارک پیدا نمی شه،چرا گفتی انقد دیر بیاد.من صبح گفتم 30/6 ، 7"
مامانم می گفت:بابا!تو گفتی 7.
اونم هی رو حرفش پافشاری میکرد.منم جرئت نکردم که بگم:آقا من شنیدم فقط گفتی 7!
خلاصه این که اخلاق این بابا خیلی گنده(البته بعضی مواقع).تازه همیشه گله داره که شما ها حرف منو حساب نمی کنین.تازه شانس آورده که پدرخوندمه وگرنه تا حالا صد دفعه شسته بودمش
.موقعی که می خواستن از در برن بیرون اومد تو اتاق وپنجره اتاق مارو وا کرد.بعدشم گفت:"اون موقع که توری نداشت می گفتین مگس میاد تو وما نمی تونیم پنجره رو وا کنیم.الان که توری زدم پنجره رو می بندین".آخه اتاقه منه،به تو چه ربطی داره!
بعدشم تو دلم گفتم:اولین کاری که میکنم اینه که وقتی رفتی پنجره رو ببندم.
تا در خونه رو بستن سریع پنجره رو بستم.الانم بازش کردم که وقتی برگشت به تریج قباش برنخوره.انقد لوسه که نگو.ترکه دیگه.اصلا من موندم تو آفرینش این ترکا چه حکمتیه!
من و محمدجواد هم شام واسه خودمون پیتزا درست کردیم.موقعی که داشتم زیتون خرد می کردم به این فکر می کردم که این بابا با این اخلاقش احتمالا فشار قبر خیلی زیادی رو باید تحمل کنه.همون موقع از خدا معذرت خواهی کردم چون اخلاق خودمم دست کمی از اون نداره.احتمالا همون عذابی که اون به من میده منم همون عذابو به اون میدم.البته خداوکیلی من زیاد کاری به کارش ندارم.خودش مشکل داره و به این و اون گیر میده.تقصیره هم نداره.باباش این جوری بوده ، اونم این جوری شده.امیدوارم من این جوری نشم
.البته خدا رو شکر میکنم.اگه مامانم با اون ازدواج نمی کرد الان ما این موقعیت هارو نداشتیم.ولی مشکل من اینه که خیلی مغرورم و نمی تونم ازش تشکر کنم .به خاطر همین سعی می کنم اخلاقم خوب باشه.
بی خیال!انگشتم درد گرفت.
الان نشستم این فیلمه جراحتو دیدم.تو این مهمونی ها جسته گریخته موضوعشو فهمیده بودم .چقد اعصاب خورد کنه.بیچاره دختره.چه زن عموی بی شعوری داره.
اینو یادم رفت بگم.محمدجواد رو که فرستاده بودم پنیر پیتزا بخره تلفن زنگ زد.دیدم شماره ناآشناست گفتم برندارم ولی گفتم شاید کار ضروری داشته باشه.برداشتم یه پسره بود.با محمد جواد کار داشت.محمد جواد همون موقع زنگ آیفونو زده بود و داشت می اومد بالا.از صدای پسره که بزرگونه بود فهمیدم آقا موسویه.بهش گفتم گوشی رو نگه داره.خودمم درو وا کردم تا زودتر گوشی رو بدم بهش.حواسم نبود همون جوری رفتم تو راهرو.یهو سرمو گرفتم بالا دیدم یه آقاهه تو پاگرد وایساده.عین سگ ترسیده بودم.پریدم تو و درو بستم.محمدجواد که اومد بالا درو وا کردم و گوشی رو بهش دادم.بعد رفتم پشت چشمی دیدم اون آقاهه نظافتچی بوده.انقد هم قیافش وحشتناک بود که نگو.اعصابم خورد شد.نمی دونم این چه حسیه ولی اگه به جای اون آقاهه یه آقای خوش تیپ و جوون وایساده بود انقد ناراحت نمیشدم
.همین جا فهمیدم که خیلی بی شعورم و به جای این که فکر گناهش باشم ،فکر این بودم که اون یارو آدم حسابی نبوده.خدا ما رو ببخشه.آخه این چی بود که خلق کردی(خودمو می گم).
آقا موسوی محمدجوادو دعوت کرده بود واسه فردا شب دارالقرآن شون.گفته بود هر کی هم که می خوای با خودت بیار.
محمدجواد تلفن و قطع کرده میگه تو نمی خوای بیای؟
میگم:این آقا موسوی خوش قیافه اس؟
-بد نیس!ولی فک کنم قدش از تو کوتاه تره.
من:اَاَاَه.نخیر!نمی یام.
همون جا از خودم شرمنده شدم و گفتم بیچاره پسر مردم!فقط یه تلفون کرده ولی امنیت جانی نداره.
شاید بشه گفت من یکی از بی شعورترین مخلوقات خدام.در این موضوع هیشکی به پای من نمی رسه.الان هم کاملا از خودم نا امیدم چون خیلی سعی کردم خودمو درست کنم ولی نتونستم.به خدا من دوست دارم آدم خوبی باشم ولی نمیشه.باید خود خدا درستم کنه...
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم مرداد 1389ساعت توسط
آرمان
|